گاهی هم پنجره را باز میکنم و به این فکر میکنم مردن از طبقه ششم چقدر درد دارد؟

بدون نظر موضوع: یادداشت

هیچ چیز این شهر عوض نشده، فقط دارد پیرتر میشود، دوده ی روی تنه درختان بیشتر شده و این روزها کمتر کسی شال آبی کاربنی می پوشد. کاروبار پیک گلفروش هم کساد شده، نه روباهی که اهلی شود و نه حتی گل سرخ یا شازده ای، نمیدانم نپتون چندمین سیاره این منظومه  است، اما خوب میدانم این روز ها در آن هیچ گلی نمی روید.
هنوز باران هم همه را فراری میدهد ، مردم سرعتشان را از آنچه که بود بیشتر میکنند تا زودتر به خانه برسند.
شاید تمام خستگی های شهر پشت چشمانی نشسته باشد، نامید از باران، کاش بارانی بیاید و همه این خستگی را بشوید.
همه از این شهر سفر باید، من به این شهر.
اما هنوز ماه در آسمان است حتی اگر قرصش کامل نباشد از روی هر سیاره و شهری می تواند مردم را عاشق کند، من یقین دارم در ماه باران میبارد، هر شب ماه را میبینم.

بدون نظر موضوع: یادداشت

مرگ اتفاقی است افتادنی، از جایی به ناکجایی و روح افکاریست پریشان رها شده در زمانی بین گذشته و آینده، و حال چون جنونی در جریان، از هر لحظه می تراود. مرگ آخرین حقیقت زندگیست، اولین تولد است، از هرکه، با هرکه ، هر تولدی را مرگی خواهد بود ، آنان که یک بار متولد شوند، پس همان یکبار خواهند مرد، و آنان که دوبار متولد شده اند، صد هزاران مرگ در پیش رویشان خواهد بود.

بدون نظر موضوع: یادداشت

من همیشه باران را دوست داشته ام، باران خیلی زیبا ذهن شلوغ و افکار پریشانم را میشوید،  وقتی این شستن با قدم زدن همراه میشود اوضاع خیلی بهتر است و راحتتر میشود تصمیم گرفت، من بهترین تصمیم ها را زیر باران گرفتم.
من همیشه از باران بدم آمده، خیس شدن زیر باران افکارم را بیشتر پریشان میکند ، گویا اوضاع سخت تر است، چون نمیشود راحت تصمیم گرفت من بدترین تصمیم ها را زیر باران گرفته ام.
حضور تو مفهوم باران را هم عوض میکند.

بدون نظر موضوع: یادداشت

گاهی یک خواب شیرین، تمام اتفاق‌های بد آن روز را قابل تحمل می‌کند و تو هنوز لبخند به لب داری .

بدون نظر موضوع: یادداشت