۱۹, فروردین ۱۳۹۳

که هنوز من نبودم.

در تو چنان خواهدم مرد که گویی هرگز متولد نشده ام. و تو آنطور درونم متولد شدی که به هر مرگی مشکوکم.

۱۴, فروردین ۱۳۹۳

کز همه عالم بدرم

سیزده نود و سه هم بدر شد. روز آشتی با طبیعت در روستایمان خورگو با بوسه های محبت آمیز مش‌های چنگی !(پشه) به پایان رسید . با بَپ ( bap- پدر) حدود دو ساعت کوهنوردی کردیم و او هم آرمگاه جدم را برای اولین بار نشانم داد. ( تصویرش را در اینستاگرام گذاشته ام). اسمش سلیمان بود متولد ۱۲۴۱ هجری شمسی، که واقعا امیدوارم مثل او دقیقا ۱۰۰ سال زندگی کنم یعنی چیزی حدود ۷۰ سال دیگر. 

+ هر چقدر امروز ظهر جلوی پدر بدون کفش  و با ادعا کوهنوردی کردیم، آخر شب اما وقت برگشتن با یک پیچش مچ پای بیدلیل ( وقت پوشیدن کفش !) خراب شد و درد هنوز ادامه دارد.

+ آن قدیمتر ها این ساعات غصه داشتیم و در حال حل کردن پیک نا تمام نوروزی بودیم. تا فردا جلوی بقیه معلم ضایع مان نکند.

+ آن وقت های دیگری هم شوق داشتیم که تعطیلات تمام شده و برمیگریم به آن کلاس دوستداشتی با سقف چوبی .

+ یک وقت های دیگری هم خواهد آمد که از همین حلا اسمش را گذاشتم زندگی و با هیجان منتظر رسیدنش هستم.

+ امیدوارم سیصد و پنجاه و دو روز باقی مانده نود و سه با کمترین سختی و بیشتری شادی برای ما و شما سپری شود.

--

از وقتی خودم را شناختم فرد “خاطره باز”ی بوده ام. خاطرات شیرین را برای تکرار حس خوب دوباره مرور میکنم و معمولازمانیکه حال خوبی ندارم به یاد خاطرات غم انگیز می افتم.
اصلا هم نمی خواهم خودم را یک انسان غرق در گذشته نشان بدهم هرچند ممکن است در گذشته دقیقا چنین بوده باشم!
آن اوایل فکر میکردم خاطره بازی رفتار جالبی نیست و سعی میکردم این خصوصیت را در خودم تغییر دهم اما بعد مدت کوتاهی متوجه شدم که بهتر است به جای فراموشی خاطرات تلخ ، خاطرات شیرین بیشتری برای خودم بسازم.
و این تصمیم با یک اتفاق خوب دیگر در زندگی ام باعث شد مشکل خاطره بازی به یک اتفاق خوشایند تغییر ماهیت داد.

--
۴, فروردین ۱۳۹۳

نوروز

Çiçekli-Masaüstü-Resimleri-4امسال هفت سین نداشتیم، تو که خوب میدانی من راه و رسم این عید باستانی را بلد نیستم، امسال لحظه سال تحویل تصمیم جدیدی نگرفتم، آرزویی هم نداشتم. من مست داشتنی هستم که از هر روزم، نوروز ساخته است. خواستن تو بهترین تصمیم و بودنت بزرگ ترین آرزوی من است. دوستت دارم.

برای سمیرا / بهترینم
اوایل نود و سه
محسن

--
۲۷, اسفند ۱۳۹۲

اصل غافلگیری

دوست مشاهده گری دارم که تعریف می‌کرد یک بار سگی را دیده که در کوچه ایی بن‌بست یک گربه را گیر انداخته بود و گربه بیچاره از آنجایی که هیچ راه فراری نداشت در یک حرکت غافگیرکننده به سمت سگ حمله ور شده، صورتش را چنگ زده و فرار می‌کند.

از اینکه این داستان را واقعا این دوست به چشم خودش دیده یا نه . یا حتی اینکه بخواهیم قابلیت های گربه را بررسی نمائیم که چرا قبل از این حرکت انتحاری از دیوارهای آن کوچه بن‌بست بالا نرفته !  براحتی میشود از کنار این غصه کودکانه گذشت . امام من فکر میکنم نکته جالبی که این قصه دارد اصل غافگیری است.

اینکه گاهی در شرایط سخت کاری کنی که هیچ کس توقع ندارد. قوانین مسخره را کنار بگذار و گاهی به صورت اون سگِ لعنتیِ زندگیت که گیرت انداخته چنگ بنداز.

--
۲۵, اسفند ۱۳۹۲

هرچقدر هم که سعی کنم

ممکن است اینطور به نظر بیاید که این تصمیم تمام شدن کلاغ را نتوانستم اجرائی کنم، می شود هم اینطور گفت که بعضی اتفاق ها تمام نمی‌شوند، هرچقدر که سعی کنم .

هر کار کردم نتوانستم غصه کلاغ را تمام کنم، کلاغ شرحِ گنگِ حالِ من است. همه‌ی بال بال زدن ها ، کلاغ ناخودآگاه رفتن من است.

کلاغ را بیشتر دوست خواهم داشت، بیشتر خواهم نوشت، بیشتر خواهم خواند.